در چنین روزی ، بی همتا "صادق هدایت" در شهر پاریس خودکشی کرد . در رثای او اخوان زیبا نوشت :
***
اگرچه حاليا ديري ست كان بي كاروان كولي
از اين دشت غبار آلود كوچيده ست ،
و طرف دامن از اين خاك دامنگير برچيده ست ؛
هنوز از خويش پرسم گاه :
آه
چه مي ديدست آن غمناك روي جاده نمناك ؟
***
زني گم كرده بوئي آشنا ، و آزار دلخواهي ؟
سگي ناگاه ديگر بار
وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او
چنانچه پار يا پيرار ؟
سيه روزي خزيده در حصاري سرخ ؟
اسيري از عبث بيزار و سير از عمر
به تلخي باخته دار و ندار زندگي را در قماري سرخ ؟
و شايد هم درختي ريخته هر روز همچون سايه در زيرش
هزاران قطره خون بر خاك روي جاده نمناك ؟
چه نجوا داشته با خويش ؟
پيامي ديگر از تاريكخون دلمرده سودازه ، كافكا ؟
ــ ( درفش قهر ،
نماي انتقام ذلت عِرق يهودي از نظام دهر ،
لجن در لج ، لج اندر خون و خون در زهر ) ــ
همه خشم و همه نفرين ، همه درد و همه دشنام ؟
درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصياني اعصار
ابر رند همه آفاق ، مست راستين خيام ؟
تفوي ديگري بر عهد و هنجار عرب ، يا باز
تفي ديگر به ريش عرش و بر آئيين اين ايام ؟
چه نقشي مي زده ست آن خوب
به مهر و مردمي يا خشم يا نفرت ؟
به شوق و شور يا حسرت ؟
دگر بر خاك يا افلاك روي جاده نمناك ؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پيش آيينه
مگر ، آن نازنين عياروش لوطي ؟
شكايت مي كند زآن عشق نافرجام ديرينه ،
وز او پنهان ، به خاطر مي سپارد گفته اش طوطي ؟
كدامين شهسوار ياستان مي تاخته چالاك
فكنده صيد بر فتراك روي جاده نمناك ؟
***
هزاران سايه جنبد باغ را ، چون باد برخيزد
گَهي چونان گَهي چونين
كه مي داند چه مي ديده ست آن غمگين ؟
دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده ست
و طرف دامن از اين خاك برچيده ست
ولي من نيك مي دانم ،
چو نقش روز روشن بر جبين غيب مي خوانم ،
كه او هر نقش مي بسته ست ، يا هر جلوه مي ديده ست ،
نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده نمناك.
***
پی نوشت 0 : "هادی صداقت" تنها نویسنده ای بود که من تحت تاثیرش برای اولین بار در عمرم داستان کوتاه نوشتم .
پی نوشت 1 : در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره ، روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد .
اومدم تو. تو خوشگل خانوم توي آشپزخونه بودي، اومدم داشتي درب قابلمه را برداشته به داخلش نگاه مي كردي . رفتم جلو، .واي خداي من باز هم كوفته تبريزي درست كرده بودي، بازهم مثل قديما دوتا . نگاهي به ميز كوچك دونفره دروسط آشپزخونه انداختم .
وقتي زنده بودم گفته بودم بهت كه دل با قلب فرق داره قلب از كار مي افته نابود ميشه اما دل مخصوصاً دل عاشق هميشه ميمونه براي هميشه . تو مي خنديدي و مي پرسيدي : خب بگو ببينم مرد دل تو كجاست؟ من هم مي گفتم مثل .هميشه خانومي پيش تو ناردونه مگه نه؟ تو هم دستت رو مي گذاشتي رو سينه ات و با خنده مي گفتي : آره مرد دل تو پيش من كنار دل من براي هميشه. آره خانومي وقتي ميز شام را ديدم دلم لرزيد درب قابلمه را گذاشتي، رفتي از تو يخچال پارچ آب را آوردي دستي به گلبرگ هاي گل رز كشيدي . من داشتم راست راستي ميمردم، نكنه؟... در بزنند برادر شوهر خواهر كوچكترت بياد؟
خانومي مثل اين كه وجود من رو حس كرده بودي به اطراف نگاهي انداختي رفتي داخل سالن من هم دنبالت ببينم چكار مي خواهي بكني، رفتي تلويزيون را خاموش كردي بعد از روي تلويزيون عكس من رو برداشتي، نگاهي به درب خونه انداختي رفتي داخل آشپزخونه عكس من رو گذاشتي كنار گل نزديك بشقاب دومي نشستي رو چهار پايه بلند شدي اون كاسه چيني گل سرخ كه از جهيزيت مونده بود را از داخل كابينت درآوردي با ملاقه دو تا كوفته تبريزي را با آبش ريختي تو كاسه برگشتي سر ميز كاسه را گذاشتي وسط ميز بعد دست دراز كردي طرف عكس من انگشت به عكس كشيدي و همان طور كه اشک تو چشمهاي خوشگلت جمع شده بود با صداي بغض آلودي گفتي : سالگرد ازواجمون مبارك ...مرد حالا كجايي؟ تو كه كوفته تبريزي دوست داشتي...
آره خانومي
دست خودم نيست نگران هستم فهميدم اون شب از پسر بزرگه عاطفه خانوم
همسايمون زن آقاي اسدي خواهش كرده بودي بره برات نون سنگك بخره . خوب
كاري كردي تو كه با اون پا كه تازه گيها پوكي استخون به اضافه آرتروز هم گرفتي كه نمي تونستي اون همه
راه بري من وقتي زنده بودم يادت كه هست خودم نون سنگك مي
رفتم مي خريدم ...
الان بهت مي گم خانومي، يه روز
تابستون كه آقاي اسدي با زن و بچه هاش مي رفتند دهاتشون ازش خواستم برام يه نعل اسب يا الاغ بياره
.خنديد و پرسيد واسه چي مي خواي گفتم واسه يه كاري . بنده خدا بعد از برگشتن يه نعل برام
آورد كثيف بود رفتم سمباده خريدم يه ساعتي طول كشيد كه نعل را سابيدم . بعد از براق شدن اون رو با ميخ كوبيدم
بالاي درب ورودي، واسه اين كه تو خانومي خودم، براي بيرون رفتن يا داخل آمدن مجبور
بشي از زير نعل رد بشي كه هميشه احساس خوشبختي كني كه زن من شدي . يادت هست
خانومي چقدر بهم خنديدي . يه دفعه هم رفتم بازار نزديك مسجد شاه خيلي گشتم تا چند تا
از اون مهره هاي سرمه اي پيدا كردم نمي دونم كدوم نامردي اسم اين مهره هارو
گذاشته "خر مهره" يه زنجير نقره هم خريدم از همون بازار از عطاري يه مقداري اسفند و
چهار تخم و تخم گشنيز و گل گاو زبون با عناب با ليمو خشك خريدم آوردم خونه . يادت هست
تو با خنده گفتي : اين خاله زنك بازي ها چيه مرد؟
مهره هارو
نشونت دادم گفتم بنداز گردنت تا جلوي چشم شور مردم را بگيره مخصوصاً چشم
شور و حسود خواهر كوچكترت رو.گفتي ول كن
مرد مگه من خر هستم خر مهره آويزون كنم؟ من هم مهره هارو جايي آويزون كردم كه هر
كسي داخل خونه مي شد اول چشمش به اون مهره ها بيفته كه اگه چشمش شوره توي اون مهره ها
بمونه و به تو خانومي چشم نزنه . يادت هست هميشه نگران تو بودم وقتي عطسه مي كردي مي رفتم برات چهار
تخم يا گل گاو زبون دم مي كردم تو
هم مي خنديدي و مي گفتي بس كن مرد داشتم گرد گيري مي كردم خاك رفته تو گلوم
چيزي نيست كه . من هم مي گفتم ببين خانومي من اون خاك رو به توبره مي كشم كه بخواد
خانومي من رو اذيت كنه...بخور...بخور من نمي تونم ببينم ناردونه من مريض شده باشه؟
سال گرد ازدواجمون مبارك
تو و من كه مرده باشم
پی نوشت : با تشکر فراوان از یکی از مرده های خیلی مرده و عزیز
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گُل بدمد باز تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین می دهدت پند ولـــــی
وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالـی دگرســـت
حيف باشد که زکار همه غافل باشی
نقد عــمرت ببرد غصه دنيا به گــــــــــزاف
گر شـب و روز درين قصه مشکل باشی
گر چه راهیست پر از بيم زماتابر دوست
رفتن آسـان بُود ار واقــف منزل باشی
حافظا گر مدد از بخـــت بلـــدت باشد
صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشی
***
سال نوی خانم ها و آقایون مبارک . البته خانوم که نداریم ، فقط همون نویسنده معروف اینجا سر می زنه .
خیلی تنبل شدم . یه مقدار ذهنم درگیر شده که در موردش سعی می کنم مفصل بنویسم . این هم یه هینت از موضوعی که ذهنمو درگیر کرده که در بلست یکی از دوستان در 360 دیدم :
شــب زفــاف کم از پــادشــاهــی نــيــســت / بــه شــرط آنــکــه پــســر را پــدر کــند داماد
دارم میرم اصفهان . وقتی برگشتم در این مورد خواهم نوشت .
باز هم سال نوی همگی مبارک . زنده باشید...
یا هو
پی نوشت 0 : توی لغتنامه دهخدا ، به عنوان معنی کلمه "اخلاق" باید نوشت : خاتمی . چقدر این آدم بزرگوار و نازنینه .
پی نوشت 1 : میگن حافظ بچه باز بوده ، ما که ندیدیم ! گردن اونایی که گفتن .
پی نوشت 2 : همه توی عید عیدی میدن ، ما هم به سپهر عیدی دادیم ، اما این کجا و آن کجا ...
راهپیمایی 22 بهمن هم برگزار شد . خیلی از اطرافیانم برای شرکت در راهپیمایی رفته بودند . هنوز شاید به آن درجه از اعتقاد به این حرکت نرسیده ام که خودم هم شرکت کنم ، اما اگر کسی به این راهپیمایی رفت ، چه از نسل ما و چه از نسل پدرانمان ، واقعا جای هیچ گونه خرده گیری ندارد و حتی جای تحسین نیز دارد .
حساب 22 بهمن را باید از دولت جدا کرد . به نظرم حضور مردم در 22 بهمن رابطه خاصی با دولت وقت ندارد . این حضور فقط و فقط می گوید که مردم هنوز به حکومت وفادارند . اصلا همین حضور است که باعث شد آمریکا به ما حمله نکند . آمریکایی که تا پشت دروازه های ما آمده بود و اگر همین اقبال مردم به حکومت را نمی دید ، قطعا حمله می کرد و جهنمی می شد که متاسفانه خیلی ها نمی توانند آن را تشخیص بدهند . اگر عراق با آن مردم عقب مانده در طول تاریخ هنوز ثبات ندارد ، وضعیت ما به مراتب بدتر بود . ایران مهد بنیادگرایی است ، به این سادگی ها نمی توان نظم آن را از بیرون به آن دیکته کرد .
موضوع مهم و سرنوشت ساز دیگر پا گذاشتن خاتمی به عرصه انتخابات است . خاتمی آمد و این بار دیگر وظیفه ماست که مواظب باشیم چه بر سرش خواهد آمد . منظورم از "ما" نسل ماست و منظور از مواظبت از خاتمی ، همراه شدن با اوست .
خاتمی آمد ولی این بار با گذشته بسیار متفاوت است . این بار هیچ ابایی از حمله به او ندارند ، هیچ ابایی از توهین به او ندارند . با همراه شدن با خاتمی از او در برابر این مشکلات محافظت کنیم . حال باید دید همراهی یعنی چه .
منظور از همراهی یعنی دنبال و حمایت کردن از تفکرات و حرکات خاتمی . خاتمی گزینه هایی را پیش روی ما گذاشت و همراهی با خاتمی یعنی فهم این گزینه ها و استفاده از آنها . اگر گفت مطالعه کنید ، باید مطالعه کنیم . اگر گفت گفت و گو کنید ، باید گفت و گو کنیم . اگر فضا را برای نقد باز کرده ، باید نقد کرد . اگر فضا را برای اندیشه آماده کرده ، باید اندیشید . منتظر کس دیگری نباید بود . نباید گذاشت امثال نوری زاده در شبکه های لس آنجلسی برای ما فکر کنند ، برای ما تصمیم بگیرند . باید آنقدر به خود زحمت داد ، آنقدر برای خود ارزش قائل بود که خود برای خود فکر کنیم ، تصمیم بگیریم و عمل کنیم .
حتی جورج بوش هم با همراهی ملتش همراه بود که جرات کرد به کارهایی اینچنین سخیف دست بزند و مردم آمریکا در هر دو جنگ رئیس جمهورشان را همراهی کردند . هرچند بوش با رسوایی کاخ سفید را ترک کرد ، اما منظور اصلی من حضور مردم در صحنه بعد از یک حرکت و یا انتخاب است . اگر در دوم خرداد 76 خاتمی را انتخاب کردیم ، باید همراهیش می کردیم و این کار را نکردیم . این کار را نکردیم و این همراهی نکردن به احمدی نژاد ختم شد . این بار نباید این اشتباه را کرد . باید از تاریخ عبرت گرفت . این 3.5 سال واقعا ننگ بود و خود ما هم مسبب آن بودیم . دیگری نبود . خود ما بودیم . گروه عامه که اصلا معنی همراهی را نمی فهمیدند و گروه خاصه هم که به دنبال آمریکا بودند که با دستان مهربان خود ما را در آغوش بگیرد و حلال مشکلات ما باشد . واقعا آنهایی که خواب آمریکا را می بینند ، خدا بیدارشان کند .
مردم ایران برای "آزادی" انقلاب کردند . مردم ایران برای "دموکراسی" انقلاب کردند . هرچند احتمالا با این واژه ها آشنایی نداشتند . این روند حرکت جامعه ما به سمت دموکراسی از انقلاب مشروطه آغاز شد و در ادامه آن انقلاب بهمن 57 بود . این که چرا بین انقلاب مشروطه و انقلاب سال 57 این همه فاصله افتاد را باید در خلق و خوی خود مردم جست و جو کرد . مردم ایران تنبل هستند . همه دوست دارند دیگران حرکت های مردمی را ادامه دهند . در حالی که خود مردم اند که باید دائم در صحنه باشند . اگر واقعا مردم در صحنه باشند ، حکومت نمی تواند در برابر اراده مردم مقاومت کند . نمونه آن انقلاب 57 بود . مردم به حکومت "نه" گفتند . تنها و تنها هم اراده مردم باعث پیروزی انقلاب شد . نمونه دیگر دوم خرداد 76 بود . مردم به وضوح به کاندیدای حکومت ( ناطق نوری ) "نه" گفتند . آن زمان مگر خاتمی که بود؟ وزیر مستعفی و گمنام دولت گذشته . اما مردم خاتمی را "خواستند" . نمونه آخر هم در مورد ریاست جمهوری احمدی نژاد بود که مردم به هاشمی "نه" گفتند . من به شخصه اعتقاد ندارم که برای احمدی نژاد رای زده اند . واقعا مردم به احمدی نژاد رای دادند و کسی نمی تواند این اراده مردمی را انکار کند . اکنون نیز باید مردم اراده کنند . مردم باید پای صندوق های رای بیایند . اگر مشارکتی در حدود 77% داشته باشیم و فرض کنیم که در بهترین حالت احمدی نژاد همان 17 میلیون رای 3.5 پیش را داشته باشد ( که به نظرم فرض معقولی است ) ، خاتمی را قطعا در کاخ ریاست جمهوری خواهیم دید .
در مورد خود انتخابات هم نکته ای وجود دارد . این انتخابات متفاوت خواهد بود . تفاوت اصلی این انتخابات با دوره های قبلی ، تفاوت در نوع این انتخابات است . این بار قرار نیست به کسی "نه" گفته شود . اگر در بهمن 57 به شاه وقت ، "نه" گفته شد ، اگر در دوم خرداد 76 به کاندیدای حکومت "نه" گفته شد و بالاخره اگر به هاشمی "نه" گفته شد ، این بار شرایط متفاوت است . این بار انتخاب بین دو تفکر است . این بار انتخاب بین دو شخصیت است . اینجاست که می توان فهمید آیا مردم ایران به آن سطح از آگاهی رسیده اند که اصلاحات را انتخاب کنند یا نه . به شخصه صرفا می توانم امیدوار باشم که به این رشد رسیده باشیم . واقعا هیچ چیز قطعی نیست .
یا هو
پی نوشت 0 : این پست شاید کمی پراکنده شده باشه ، دلیلش اینه که اولا ذهن من واقعا پراکنده شده و دوم این که فرصت نکردم خوب ادیتش کنم .
پی نوشت 1 : از جمهوری اسلامی نمی توان دفاع کرد ، کارنامه اصلا خوبی ندارد ، اما حرکت جامعه به سمت تحقق دموکراسی جدا از جمهوری اسلامی است .
پی نوشت 2 : با این پست در مورد من قضاوت نکنید که اگر این کار را بکنید من یا ضد انقلاب و منافقم یا پاچه خوار حکومت .
پی نوشت 3 : قصد نداشتم وبلاگ رو سیاسی کنم ، ولی این پست داشت منو زنده زنده می خورد . باید می نوشتمش .
پی نوشت 4 : نمونه جامعه تقسیم شده به عامه و خاصه ( طوری که در پست تقسیم بندی کردم ) به وضوح دانشکده خودمونه
تو این یک سال مطلب نوشتم تو این جا . سعی کردم ماهی یه دونه پست حتما بنویسم . خیلی چیزا هم به ذهنم اومده بودن که ننوشتم . گشادیه دیگه چه کنم !
مرور نوشته هام به دردم می خوره . مسیر تفکرمو نشون می ده . فعلا که جای بدی نمی ره .
افتتاح این وبلاگ با تولد صدای ماندگار ، داریوش اقبالی ، همزمان بود . تولد جفتشون مبارک .
یا هو

